صائن الدين على بن تركه

180

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )

مرا ز دولت عشق تو همتى است بلند * كه سر به پايهء وصلت فرونمىآرد 94 هر كه قلّاش‌تر ز مردم شهر * پيش او راه بيشتر دارد 32 ، 113 نه هر كه زبان دراز دارد * زخم از تن خويش باز دارد 41 زر از بهاى مى اكنون چو گل دريغ مدار * كه عقل كل به صدت عيب متهم دارد 43 ، 122 اين طرفه كه او من شد و من او و زمن يار * بيگانه چنان شد كه سر خويش ندارد 155 اين طرفه كه او من شد و من او و دگر باز * بيگانه چنان شد كه سر خويش ندارد 99 ، 155 سمندر نه اى گرد آتش مگرد * كه مردانگى بايد آنگه نبرد 100 ، 156 از دست چه سود گرنه زلفت پيچد * و ز پا چه هنر گرنه به كويت گذرد 102 مگر باد بهشت اينجا گذر كرد * كه چندين خرّمى در ما اثر كرد 30 گدايى در ميخانه طرفه اكسيريست * گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد 70 ، 140 دل را چه كنم اگر نه جانت شمرد * ديده چه بود اگر نه رويت نگرد 102 چه مستى است ندانم كه ره به ما آورد * كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد 30 ، 112 مگر سروى ز طارم سر بر آورد * كه ما را سربلندى در سر آورد 67 ، 138